تبليغاتX
همه چیز و هیچ چیز ( خنده)

همه چیز و هیچ چیز ( خنده)

به سایت حسین جون خوش آمدید .. اینجا چیزای باحالی پیدا میشه کرد.

متنفرم

 

می نویسم ___ اینبار ققط برای خودم



مدتهاست خواب از چشمام گرفته شده
....


خسته ام


نا اروم.....حس می کنم یه چیزی گم کردم
....


اما چی نمی دونم
....


چقدر سخته وقتی نمی تونی از دردهات واسه کسی صحبت کنی
!


هیچ کس نیست.....نه غمت رو کسی می بینه.....و نه دنیاتو کسی درک می کنه
!


چقدر دلم ......تنگه
!


اما بازم مثه همیشه به خودم میگم : " صبر کن همه چی درست میشه
"


دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کس منو نشناسه
!


هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه
!


می خوام تو حال خودم باشم
...


تنهام....بذارید


دلم می خواد برف بباره
.....


راستش دلم برای راه رفتن ..بی مقصد زیر برف تنگ شده


دلم می خواد برم وسط یه جنگل پره برف....یه کلبه برفی بسازم
..


برم توش و اروم دراز بکشم......و خیره بشم به سقفش ....و منتطر بمونم
.


شاید کسی بیاد منو ببره یه جایی که عشق و مهربونی وجود داشته باشه
!


دنیایی که توش دروغ...نیرنگ ....دورویی نباشه
!


هیچوقت تو زندگی ام اینقدر خسته نشده بودم

 
واقعا بریدم
.....


بدم میاد از خودم
.....


از همه اونایی که برام دلسوزی می کنند
..


عشق تو این دنیا هیچ مفهومی نداره
..!


اصلا چرا باید ادم کسی رو دوست داشته باشه .!!؟


می خوام ازاد باشم......! ازاد ....ازاد
!


از هر قید بند دنیایی
....


از هر چیزی که یه جواریی بهش میگن وابستگی
....!


عشق فقط یه قصه قدیمیه
...!


و من هیچ وقت یاد نگرفتم تو قصه زندگی کنم


برام مهم نیست که بهم بخندند
...!


یا دربارم چی میگن
...!


من دیگه هیچی رو باور ندارم.....هیچی
....!


بدم میاد از همه دنیای دور و برم
...


از ادمایی که هر صبح از روی عادت بهم سلامی می کنند
...


از روی عادت بهم لبخندی می زنند و از کنار هم بی تفاوت رد می شن
!


دلم می خواد برم تو دنیای قصه ها
...!


اونجایی که دنیا پره از مهربونی
...


اونجا که هیچ کس رو به خاطر علاقه هاش سرزنش نمی کنند
!


اونجا یی که ادماش باور دارند وقتی دل به کسی بستی ...دیگه بدون اون هیچی
.....!


اخه همیشه توی قصه ها ....اخر عاشقی ها خوب تموم می شه
...!!


از نفس کشیدن توی این هوای مسموم ...متنفرم
!!!


متنفرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 15:45  توسط گربه ملوس  | 

میخواستم ولی نمیتونستم بگم دوش دارم

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بودو اون منو "داداشي" صدا مي کردبه موهاي مواج وزيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد.

اما می خواستم بهش بگم، می خوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه می كرد. نامزدش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از اینکه کمی اروم شده بود، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد.

اما می خواستم بهش بگم، می خوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زمانی هيچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود.

آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم داداشی، شب خيلی خوبی داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

اما ميخواستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشكرم و گونه منو بوسيد.

اما می خواستم بهش بگم ، می خواستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كليسا، اون حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فكر نمی كرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينكه از كليسا بره با چشمهای اشکبار رو به من كرد و گفت " ممنون که اومدی؟ متشكرم داداشی"

ميخوامستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوامستم فقط "داداشی" باشم. من عاشقش بودم .... اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهای خيلی زيادی گذشت.
به تابوتی نگاه ميكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه.
من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم... .
با خودم فکر مي کردم و گريه مي كردم.

اگه همديگرو دوست داريد ،به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 23:30  توسط گربه ملوس  | 

جک

يك روز دو اباداني بادوچرخه ميرفتند تصادف ميكندميافتند زمين يكي امد كمك گفت تو سالمئ گفت نه من جاسمم

سالم اونجا تو جوب افتاده

 

 

به گوسفنده ميگن بزرگترين آرزوت چيه: ميگه برا  يه بارم
شده جلوي وانت بشينم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 13:47  توسط گربه ملوس  | 

جک

يه روز يه عربه ميره تهران يه زن ميبينه ميره جلوش ميگه خانوم همين دوست دختر كه ميگن شمائيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 13:21  توسط گربه ملوس  | 

از اینکه شما اینقدر به این مسائل نجوم علاقه مندید، بسیار خوشحالیم! پس بدون اتلاف وقت به معرفی زهره می پردازیم
( لطفا کامل بخونید شاید که این مطلب بتونه هم به شما و هم به دیگران کمک کنه که همیشه نباید شاهد زمین خوردن دیگران باشیم از این دست مسائل ممکنه برای هر شخص اتفاق بیفته . دوست دارم نظرتون رو هم بنویسید)

زهره یا ونوس یکی از سیاره هایی است که می توان آن را به آسانی در آسمان پیدا کرد. زهره گاهی ستاره شام نامیده میشود. این سیاره درخشان بیش از هر سیاره دیگری به زمین نزدیک می شود و در نزدیکترین نقطه به 42 میلیون کیلومتری ما میرسد. در روشن ترین حالت، پس از ماه، درخشنده ترین جرم آسمانی است. هنگام طلوع خورشید در مشرق دیده می شود و هنگام غروب خورشید در مغرب. شعاع زهره نزدیک به 6100 کیلومتر و چگالی آن 501 گرم بر سانتی متر مکعب است.
زهره دومین سیاره خاکی از طرف خورشید و نزدیکترین سیاره به زمین است. زهره ''الهه عشق'' نامیده می‌شود و شباهت زیادی در اندازه و جرم به زمین دارد. زهره و زمین دوقلو هستند، زیرا جرم و اندازه تقریبا یکسانی دارند. با وجود این در سایر جهات به مقدار زیادی متفاوت هستند. نظر شما را به دیدن تصاویری از این سیاره جلب میکنیم:

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

تهیه شده در و بلاگwww.hoseinsmart.blogfa.ocm

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group


+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 10:59  توسط گربه ملوس  | 

چشمات چه رنگ

آدما زندگی رو به رنگ چشمانشون می بینند....

اگر رنگ چشماشون سبز باشه زندگی براشون سرشار از آرامشه....
اگر رنگ چشماشون آبی باشه زندگی براشون پر از صداقت و پاکیه...
اگر رنگ چشماشون خاکستری باشه زندگی براشون یه پدیده متعادله...نه سیاه سیاه نه سفید سفید....
اگر رنگ چشماشون قهوه ای و شکلاتی باشه زندگی براشون مثل چشیدن شکلات شیرین و مملو از لذته...

خیلی کم آدمایی رو می تونی پیدا کنی که رنگ چشماشون سیاه سیاه باشه...مثل شب....که این طوری زندگی براشون تاریک و دلگیر بشه.

پس زندگی کن و زندگی رو نفس بکش....

ملوس هستم و میخوام از این به بعد برای شما از عشق بنویسیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 14:45  توسط گربه ملوس  | 

سلام

با سلام خدمت بازدیدکننده های عزیز

نویسنده جوان هستم که قرار است از این به بعد پست های جدید رو من بنویسم به اینصورت که در قسمت نویسندگان نام نویسنده مشخص است و  شما میتونید بفهمید که کی این پست ها رو گذاشته

با تشکر  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/05ساعت 0:16  توسط گربه ملوس  | 

 
داغ کن - کلوب دات کام

OLC.ir