روزی روزگاری
به نام خدا
داستان ماه السلطان و افلاتون
بچه ها میخوام برای شما یه قصته قشنگ بگم که کف کنید
با بازیگری
مجنون

ماه السلطان

افلاتون

دونکیشوت

و زورو 
یه روز یکی بود یکی دیگه نبود
زیر لایه اوزون سوراخ سوراخ شده یه پسری بود که هرچی باباش مامانش بهش میگفتن عزیزم گلم بیا برات یه زن پیدا کنیم این آقا افلاتون ما میگفت نه . نه . نه ......مامان افلاتون میگفت جیگرم آخه چرا زن نمیخوای موی سیاه دماغ دراز واه واه واه .......................ببخشید یه لحظه با داستان حسن کچل اشتباه شد.... آخه مشکلت چیه . افاتون گفت مامان من یه دختر حای کلاس میخوام از اونا که تا پدر دانشگاهو درنیارن از درس خوندن دس ور نمیدارن مامانش گفت عزیزم باشه هر جور که خودت میخوای . چشتون در نیارم این افلاتون مارفت در تویله رو باز کرد و گوسفندارو برد که بربرشون چراگاه همینکه رسید به اولین چراگاه خرشو توی پارکینگ پارک و به گوسفنداش گفت شما بچرید من هم میشینم برای دل خودم با فلوت های گلمی های گل رو میزنم.
300سال قبل از زمان حال
در همین زمان دونکیشوت که تصمیم گرفته بود بره برای ماه السلطان یه نامه اقامت در کشور دژقول فول بگیره و رفت نامه رو گرفت و برد که بدست ماه السلطان بده .همینطور که دونکیشوت داشت راه میرفت خرش یه دفعه یونجه تموم کرد و چونکه یونجه سهمیه بندی شده بود و اون هم از همه سهمیه کارت سوخت خود استفاده کرد همون جا موند در همین هین که دنبال یه سیم میگشت تا بتونه الاقشو (شما بخونید نوت بوک) به شبکه جهانی اینترنت وصل کنه یک دفعه یه چیزی شترق خورد بهش سرشو بالا کرد دید که مجنون آشفته حال خورده بشه . دونکیشوت گفت: آهای شما چرا به من برخورد نمودید مجنون گفت : من مجنونم و در غم بدست آوردن لیلی آشفته حال و پریشون هستم .
دونکیشوت هم که دید الان بهترین موقع هست تا نامه ماهالسلطان رو به باحال سیتی ببره به مجنون گفت اگر میخواهی این لیلیت را ببینی باید این نامه را به ماه السلطان برسانی . مجنون هم آشفته حال و سر پایین به راه افتاد تا شاید به لیلی برسد.
300 سال بعد از زمان 300 سال قبل
ماه السلطان که به همراه بغچه پر از کلوچه به دنبال جایی میگشت تا کلوچه هایش را به خلق و ملت بیندازد دستمالش از دستش افتاد درون جوی و آب بردش. لیلی هم که پریشون حال به دنبال دستمال چرقو میدوید یک دفعه مجنون پریشون حال را دید که از دور میاید . کمی ترمز کرد و به مجنون گفت .آهای، مجنون که میگویند تو هستی؟ مجنون گفت اری من مجنون هستم و به دنبال لیلی میگردم.
ماه السلطان هم گفت لیلی در کاخ آق بابا زندگی مکند کاخش هم اینوره.
لیلی هم خوشحال شد و به ماه السطان گفت تو چقدر خوبی بیا این نامتو بگیر.
در همین حین افلاتون که شاهد و نظاره گر این اتفاق بود یک دل نه یکصد دل شیفته ماه السلطان شد
و رفت از نگهبان تویله سوال کرد : ای مرد آیا تو این دختره کلوچه فروش را میشناسی او گفت که این دختر کسی نیست جز نگار نه ببخشید نام او ماه السلطان است خیلی ختری هستش هواست باشد
او گفت نه به من میگویند افلاتون من با خرم در چرا گاه های اطراف ولایتم هشتصدتا ملق زدم وتصادف خیلی سختی داشتم و هیچیم نشد .
خوب بچه ها قصه ما بسر رسید اما فلاتون به ماه السلطان نریسد
ما از این قصته چنتا نتیجه میگیریم
اول اینکه نفهمیدیم زورو این وسط چیکاره هست
دوم اینکه افلاتون هم احتمالا تنش میخاره
